13 بهمن
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:20
ماجرایی بشنوید از #شهردارآن که باشد بر خر مسند سوارنه مهندس بود و نه معمار بودقپه ها بر شانه اش، سردار بود خواست تا بالا و بالاتر رودخیز بردارد سوی صد از نوددر به تخته خورده اون جوری شودتا رئیس کل جمهوری شود شد درآمدهای قاطی پاتی اشمصرف اهداف تبلیغاتی اشهی بنر زد این سر و آن سوی شهرتف به آمریکا، هما...
30 بهمن
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:20
فقط 30 روز تا پایان سال 1395 باقی مونده... من که خودم هم نمی دونم چکار می کنم... مثل احمقها... + نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۳۹۵ساعت 12:21 توسط مریم |
7 اسفند
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:20
فقط خدا می دونه که من کجامممممممم
9 اسفند
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:20
حالم خرابههههههههههه دلم گرفته... بغض دارم... سرم درد می کنه...
5فروردین
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:20
شروع یک سال دیگه... خدایا به امید تو...
13 اردیبهشت
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 0:20
چ اردیبهشتی شده امسال بارون می باره... دلم گرفته... خدایا من چی می خوام از این دنیات؟؟؟!!! + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 15:39 توسط مریم |
29 آبان
-
تاریخ: 1395/10/4 ساعت: 20:15
بعضی وقتا یه چیزایی می شنوی که واقعا آدم عاجز می مونه که باید چکار بکنه... اصلا باور کنه که این اتفاق افتاده... هرکی یه چیزی می گه ... شایدخودش خواسته... توهم است... اما... طفلی اون مادری که سالها زحمت کشیده تا بچه هاش در آسایش و آرامش باشند...
1 آذر
-
تاریخ: 1395/10/4 ساعت: 20:15
یهویی زمستون شد... هوا خیلی سرد شده...
2 آذر
-
تاریخ: 1395/10/4 ساعت: 20:15
دیروز دوباره با داداشی حرف زدم... نمیدونم ... چکار کنم ... خدایا...
9 آذر
-
تاریخ: 1395/10/4 ساعت: 20:15
یعنی حس و حالی دارم ... قاطی پاتی ...
14 آذر
-
تاریخ: 1395/10/4 ساعت: 20:15
سر صبحی یه فص(؟) بحث کردیم... خیلی پر رویی واقعا هر وقت ... هر چی... تو بخوای؟؟؟؟؟؟!!!!!!ـــــــــــــــــــــــــــ اما گفتم قرار چی شد؟ اووووووووووووووووومممممممممم
16 آذر
-
تاریخ: 1395/10/4 ساعت: 20:15
چرا این همه عشقولی شدم من؟؟؟؟
29آذر
-
تاریخ: 1395/10/4 ساعت: 20:15
راستی یادم رفت جمعه را بگم... اما تو خیلی بی حال و حوصله بودی عزیزم...
1 دی
-
تاریخ: 1395/10/4 ساعت: 20:15
پاییز تمام شد...یه پاییز بدون تو بابایی... یه شب یلدای بدون تو ... یه شبی یلدا که همه بودیم و تو نبودی...
4 دی
-
تاریخ: 1395/10/4 ساعت: 20:15
پنج شنبه ساعت 11 - 11و نیم بود می خواستیم بخوابیم که زنگ زدند. داشتم فکر می کردم چه مزاحمی این وقت شب!!! یه همسایه بود که گفت یه ماشین تو پارکینگ تون آتیش گرفته............................. . . . امروز شنبه است ... خدایا فکر و خیال اینکه چه اتفاقهایی می تونست بیفته حالم و بد می کنه این دو شب اصلا نت...
17 آبان
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 7:53
این داداش دوباره قاطی کرده... فلسفی شده و به پوچی رسیده ... اوووووووووووووووووووفففف
8 آبان
-
تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 10:07
چهارماه گذشت بابایی... چهارماهه که نیستی...
8 آبان-1
-
تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 10:07
چهارشنبه بعد از شش ماه ...
10 آبان
-
تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 10:06
دیروز گفتم : میخواامامروز ... وااایییی
12 آبان
-
تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 10:06
دیروز هم... من که دچار استسقاء شده ام... و انگار تو ... هم...